برای یاران مهاجرم و همه آنان که در این تلخ روزگار خیال هجرت در سر می پرورند
دیدی؟ چمدانت را که می بستی، تابلویم روی دیوار اتاقت جا ماند. همین طوری که نمی شود سرت را بندازی پایین و بروی. پس تکلیف گریه هامان چه می شود؟ حالا این همه گل را چطور تنهایی آب بدهم؟
میان گرما و دود خیابان انقلاب پرسه می زنم... به یاد بحث های نیمه کاره... واژه هایت... افتاده اند زیر آفتاب داغ تابستان. دارند جان می دهند.
خاطره شب های روشنمان را چه؟ می بری با خودت آن سوی دنیا؟ یا می گذاری برایم کنج دیوار... توی کمد... زیر تخت... یا مثل نقشه ایران تا می کنی و یک گوشه پنهان می کنی؟
شعرهایم را پس بده. پیمان نانوشته شکستن خسارتی دارد... و لحظه هایم را.
هیچ یادت می آید چنان پا می کوبیدیم که به لرزه در می آمد زمین؟ چنان فریاد می زدیم که آسمان می شکافت؟ پس آخر این فریاد ها را کجای این راه ناهموار پنهان کنم رفیق نیمه راه؟ این خاک دلتنگ سنگینی قدم هایت می شود.
یعنی انقدر مطمئنی؟ پس چرا نگاهم نمی کنی؟ تو که آن همه نگاه داشتی. می روی. می خندم. بلند. بلند. دیگر این جا را باختی. نگاهت را دزدیدم و انعکاس آن همه درد را.
اصلا زوری که نیست. برو. می گذارم به حساب رفاقتمان. گل ها را هم بگذار بمانند. آنقدر اشک دارم که همه گلدان ها را کفایت کند... « سبز» می مانند.
راستی وقتی بار آخر سرت را برگرداندی... چشمانت را که چرخاندی توی اتاق... دیدی؟ دیدی؟ دیدی؟ دیدی که تابلو روی دیوار اتاقت جا ماند؟
پ.ن: سوسک مدام از روی پایم رد می شود و زنی می گرید. اگرنه حرف های بیشتری بود... چنان که هر واژه را در خیال کسی نوشتم...
نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388 توسط ستاره | لينك ثابت |
